خاطرات فرهنگي

ديدار و گفتگوي علي جواهر كلام و احمد كسروي

فريد جواهر كلام � بر گرفته از نشريه بخارا� شماره 20

 

پدرم دورانى طولانى با كسروى ملاقات و معاشرت داشت. از اين معاشرتها سه ملاقات را به طور زنده به خاطر دارم كه هر كدام به سان يك تابلو يا صحنه نمايشى است: اينها عبارتنداز: يك صحنه علمى، يك صحنه ادبى، و بالاخره يك صحنه طنز و كاريكاتورى!

صحنه علمى‏

تاريخ دقيق اين ملاقات را درست به خاطر ندارم، نوجوان بودم، دبستان را تمام كرده و آهنگ رفتن به دبيرستان را داشتم. منزل ما، در اوايل خيابان ژاله (دوشان تپه) كوچه حمام بود. يك خاورشناس روس (شوروى) به نام نريمانوف كه از دير باز با پدرم آشنايى داشت به ايران آمده و مشغول پژوهش در زبان فارسى بود.

اين رفيق نريمانوف كه مردى بلند بالا و درشت هيكل بود فارسى را شكسته بسته با لهجه تركى حرف مى‏زد. او از پدرم خواسته بود غير از خودش آدم بصير و صاحب نظرى را به او معرفى كند تا اشكالاتش را در زمينه تاريخ زبان فارسى مرتفع نمايد.

پدرم براى اين موضوع كسروى را در نظر گرفته بود. در وقت معيّن، كسروى به خانه ما آمد. اين نخستين بارى بود كه من او را مى‏ديدم: مردى متين و موقر، جوان و خوش لباس. پدرم مثل هميشه اصرار داشت كه من هم در اينگونه ملاقاتها در گوشه‏اى بنشينم و تماشاچى باشم.

اين سه نفر مدتى با هم صحبت كردند كه برايم خسته كننده بود. كسروى از تاريخچه زبان فارسى، زبان درى، و مسائل ديگر صحبت كرد، كه قسمت عمده آن فراموشم شده، ولى يك قسمت كه به روشنى به خاطرم مانده، قسمتى بود كه كسروى درباره ارتباط زبان فارسى و زبان ارمنى صحبت كرد. براى نريمانوف مى‏گفت: زبان ارمنى و فارسى در گذشته با هم تشابهاتى داشته‏اند، و زبان ارمنى يكى از عواملى بوده كه به ثُبات و زنده ماندن زبان فارسى كمك كرده است و هنوز واژه‏هايى در زبان فارسى و ارمنى مى‏توان يافت كه مشابه هم هستند:

ارمنى: بانير

فارسى: پنير

ارمنى: لوبى‏

فارسى: لوبيا

ارمنى: هازار

فارسى: هزار

ارمنى: داژكام‏

فارسى: دژخيم‏

ارمنى: گاپيك‏

فارسى: كپى (به معناى ميمون)

و غيره‏

‏پس از آن درباره زبان عربى صحبت كرد. در خلال اين بحث طولانى، پدر و نريمانوف سيگار مى‏كشيدند، چاى و شيرينى مى‏خوردند، امّا كسروى فقط گاه و بيگاه جرعه‏اى چاى مى‏نوشيد.

در پايان بحث، نريمانوف از كسروى پرسيد:

ـ شما در كدام يك از دانشگاههاى خارج از ايران تحصيل كرده‏ايد؟ كسروى سرش را به علامت نفى به بالا انداخت.

صحنه ادبى‏

سالهاى سال از اين جريان گذشت. پدر با كسروى معاشرت داشت ولى من كمتر او را مى‏ديدم تا آنكه يك روز نمى‏دانم به چه مناسبت پدر او را براى صرف ناهار دعوت كرد. من در سالهاى آخر دبيرستان بودم. منزلمان در انتهاى خيابان اكباتان كه مشرف به خيابان سعدى مى‏شد (ابتداى ميدان توپخانه) واقع شده بود.

كسروى پيش از ظهر به منزل ما آمد. مثل گذشته همانطور خدنگ و محكم راه مى‏رفت، با همان قيافه جدى و متين، منتهى پيرتر شده بود، كمى هم چاق.

پيش از صرف ناهار پدر و او مدتى درباره يك كتاب قديمى صحبت كردند. برخلاف معمول اين پدر بود كه از او اشكال مى‏پرسيد. من سرم به كار خود مشغول بود. موقع صرف غذا رسيد. پدر، كسروى، من، و خواهر و مادرم روى زمين بر سر سفره نشستيم.

پس از صرف ناهار، كسروى كِيفور شد. بعد از آن، روى صندلى راحت لم داد تا استراحت كند، با چشمان نيمه باز. در همين هنگام مادر و خواهرم در انتهاى اتاق ديوان حافظ در دست داشتند و آهسته با هم نجوا مى‏كردند. ناگهان كسروى چشمانش را باز كرد، محكم روى صندلى نشست، و با صداى بلند خطاب به مادرم گفت:

ـ خانم، شما چه سان؟

مادر در پاسخ گفت:

ـ هيچى آقا، فروغ از من مى‏پرسد چطور با ديوان حافظ بايد فال گرفت.

كسروى با تعجّب پرسيد:

ـ حافيظ؟ حافيظ چه مى‏گويد؟!

پس از آن مدتى طولانى در رَدّ حافظ داد سخن داد كه مثلا حافظ واژگانى نظير عدس، ارس، مگس، و غيره را كنار هم مى‏چيده و بعد با آنها غزل درست مى‏كرده است.

در حقيقت كسروى قسمت عمده مطالب و مسائلى را كه در كتاب حافظ چه مى‏گويد شرح داده بود در آن روز به اختصار بيان داشت. حال نمى‏دانم در آن زمان اين كتاب را نوشته بود يا بعدها نوشت، امّا من بعدها اين كتاب را خواندم.

در تمام مدتى كه كسروى صحبت مى‏كرد همه خاموش بوديم. وقتى به اصطلاح معروف روضه خوانى كسروى تمام شد، پدرم كه ناراحت شده و قيافه‏اى جدّى گرفته بود، بدون آنكه به چهره كسروى نگاه كند، با لحن محكمى چنين گفت:

ـ از نظر تنظيم قافيه و موسيقى غزلهاى حافظ چيزى نمى‏گويم ولى هيچ كس نيست كه فلسفه حافظ را رد كند يا بر آن خرده بگيرد، مثلا ملاحظه كنيد چه مى‏گويد:

        وفا و عهد نكو باشد ار بياموزى‏        وگرنه هر كه تو بينى ستمگرى داند

يا اينكه:

        پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت‏    �آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد

اين چيزيست كه فلاسفه جهان قرنهاست درباره آن بحث مى‏كنند و همينطور غزلهاى ديگر.

برخلاف انتظار، كسروى هيچ نگفت؛ مثل يك مجسمه سنگى ساكت ماند. پس از چند دقيقه زير لب تكرار مى‏كرد:

ـ هوده ندارد! هوده ندارد.

پس از اينكه بحث جالب به پايان رسيد، خواهرم در انتهاى اتاق چشمهاى خود را بست، انگشت خود را به وسط اوراق ديوان خواجه فرو برد، كتاب را باز كرد، و به خواندن پرداخت. ناگهان چهره‏اش گشاده شد، تبسّم بر لبانش نشست، معلوم بود كه فالَش خوب آمده است!

صحنه هنرى و طنز!

در خلال همان سالها بود كه در يك تابستان براى ييلاق رفتن در باغى در امامزاده قاسم (شمال تجريش) اقامت گزيده بوديم. براى پدرم يك عده هفت هشت نفرى زن و مرد از كربلا مهمان آمده بود. اين مهمانها يك راست به همان باغ آمدند.

اين كربلايى‏ها براستى براى خود عالمى داشتند، لباس عربى بر تن داشتند، مردها دشداشه به پا بودند، زنها خود را در يك عباى نازك تابستانى پوشانده بودند. پدر به همه ما گفته بود هر چند اينها به ما نمى‏خورند ولى هر چه باشد مهمان هستند و چند روزى بايد تحملشان كرد.

مهمانها كارشان اين بود كه روى حصير زير درخت گردو كنار حوض مى‏نشستند، جيگاره مى‏كشيدند، چاى مى‏نوشيدند، ميوه مى‏خوردند، و هسته و پوستش را به اطراف پرت مى‏كردند. بعد هم با صداى بلند بر سر مسائل گوناگون به زبان عربى با يكديگر بحث مى‏كردند. در عين حال، گربه‏هاى جواهركلام لابلاى آنها مى‏لوليدند و از سر و كولشان بالا مى‏رفتند (چون بوى غذا مى‏دادند!)

در ميان آنها حاجيه خانم ميانسالى بود به نام بى‏بى شريعه كه هميشه در عالم خود بود، بى‏خيال، پيوسته شعر و تصنيف مى‏خواند و به قول پدر آدمى بود برهنه خوشحال؛ كاريكاتورى بود متحرك! بزرگترهايش اين وظيفه را به او محول كرده بودند كه يك بادبزن بزرگ كربلايى را در آب سبز رنگ حوض فرو كند و براى خنك كردن مهمانها و دور كردن مگسها آنها را باد بزند! (كولر طبيعى!) طبيعى است اين بادبزنِ مرطوب هنگام حركت دادن، از آن آب آلوده بر سر و روى مهمانها مى‏پاشيد، ولى ظاهرا آنها را خنك هم مى‏كرد! پس از چند دقيقه بادبزن حصيرى خشك مى‏شد، آنگاه دوباره آن را درون آب حوض فرو مى‏كرد و مسئله بادزدن تكرار مى‏شد، و اين دور تسلسل ادامه مى‏يافت!

نمى‏دانم به چه علت پدر يك روز كسروى را به ميان اين مهمانها دعوت كرد، شايد به علت ايجاد يك تضاد هنرى! يك تعارض ـ ضد و نقيض. دو پديده متناقض هم، يك پارادوكس.

بارى وقتى كسروى وارد باغ شد تا مدتى محو تماشاى اين گروه بود و نمى‏توانست منظره را خوب هضم كند. پدر با تعارف او را روى صندلى نشاند و شروع به صحبت و احوالپرسى كرد. امّا كسروى هنوز مبهوت بود و چشم از آن‏ها بر نمى‏داشت. نمى‏دانم بى‏بى شريعه در وجود اين آدم تازه وارد و خوش لباس و تميز و مرتب چه ديد كه به اصطلاح معروف بيدرنگ به سوى او شاخ كشيد! بادبزن خود را درون آب حوض فرو برد و خوب آن را آلوده كرد بعد به سراغ كسروى آمد و بدون مقدمه شروع كرد به بادزدن و پاشيدن قطرات آب بر روى كت و شلوار اتو كرده و سر و صورت او!

كسروى كه سخت جا خورده بود، به همان زبان هميشگى خودش خطاب به زن گفت:

ـ خدا را مرا بحل! (تورو خدا ولم كن)

بى‏بى شريعه چيزى نفهميد و به كار خود ادامه داد. كسروى اين بار خواست به زبان فارسى معمولى صحبت كند كه گفت:

ـ لطفا مرا استثنا كند.

كربلايى خانم به خرجش نرفت و همچنان به بادزدن ادامه داد. كسروى كه به راستى عصبانى شده بود رو به پدر كرد و به تندى گفت:

ـ هان، او چه مى‏كند!

پدر به زبان عربى به او تشر زد كه:

ـ هاچ، امشى! (دور شو)

آن وقت بود كه بى‏بى شريعه رضايت داد و كنار رفت. افسوس كه در آن زمان فيلمبردارى در ايران به حدّ امروز پيشرفت نكرده بود و گرنه فيلمبردارى از اين صحنه جايزه مى‏برد و تاريخى مى‏شد: عده‏اى كربلايى مشغول خوردن و نوشيدن و سر و كله زدن با هم، گربه‏ها در حال لوليدن ميانشان، بى‏بى شريعه خوش خيال با لباس عربى قطرات آبِ آلوده را به سراپاى كسروى مى‏پاشيد، و او هم با زبان درى از خود دفاع مى‏كرد! كارگردان اين صحنه هم كه خود پدر بود پيروزمندانه مى‏خنديد و از حاصل كار خود لذت مى‏برد!